از قدیم گفته اند که پاییز فصل عاشق هاست و مهر دوست داشتنی هم فرزند اول همین پاییز است و تولد یک فرشته توی این ماهه اولین نفر خودت بودی بهم تبریک گفتی یادته؟
اره هنوز تولدم نرسیده اما تو تبریک گفتی و منو شرمنده کردی و صورتم چون لاله ای شد که نمی توانم برایت وصف کنم از کی باید ممنون باشم از اونی که تو رو بهم داد یا از اونی که تورو متولد کرد یا از اونی که ما رو بهم رسوند ؟
آره عزیزم مخاطب اون یه نفره که هر چقدر ازش ممنون باشم بازم کمه یه وقت بهم حسودی نکنی بدون که اون تو رو هم دوست داره که من و به تو داد
کی گفته پاییز اونه که باد برگارو می ریزه
واسه کسی که عاشق تموم سال پاییزه
در انتظار در انتظار نگذاشتنت ...
هر کدام از خط ها و شعرها چندین بار اقبالشان را آزموده اند و گاه دلخوش و گاه پریشانم کرده اند.
ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم . انگار زمانی که خورشید برای آن ها نور پخش می کرد آن دو تا ستاذه ی من و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند . شاید هم آمده اند و مدت هاست رفته اند گل بچینند. این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزوهای آنهایی که دنیا دستشان است پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد. تو هم که انگار کسی چه می دانم دستی نامرعی کوک گیتار اعصاب نازنینت را برهم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتن می روی آخر حالاها فقط چیزها دل آدم ها را نمی زنند. مد شده گاهی آدم ها کسانشان را هم عوض می کنند
بگذریم . . .
مهدی جان بیا ما همه منتظریم.
اللهم عجل ولیک الفرج
مهدی جان بیا ما همه منتظریم.
اللهم عجل ولیک الفرج
می دونم این دلیل واسه آدم های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف می زنن بعدشم به هم حسودیمون می شه می ریم یه جای دورُ نه حواسم یه لحظه بیشتر رفت پیش تو ُ من حسودیم می شه تو رو که می دونم آخرش اینه که ملاحظه مو می کنی البته ببخشیدآآآآ ُ ولی اونم شک دارم عزیزم ما محکومیم به تجمل آدم یی که زندگیمونو چه بخوایم چه نخوایم می سازن اما من می گم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات کنه . یه جا شبیه جزیره گرچه تو خودت برمودایی.
آدم می شکنه تو نور اون چشای مثل اقیانوس نازت تا دنیا دنیاست زیر دین این چشمای معصوم ت می سوزم دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن؟
دیدی گل سرخ وقتی می خواد واسه ی پروانه ها جا باز کنه دیواره های قلبش ناخواسته ترک می خوره ُ من یه وقتایی اونجوری دوستت دارم . نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار ُ می خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره ُ خیلی آروم واست می نویسمُ نبینم دلت از من بگیره نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی ُ نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم های مهربونت سرخ تر بشن.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرسی از نظراتتون...
من فدای عمو جان گفتنات من برم سراغ کدوم شاعر ؟ شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی ستاره ش تویی باغچه ش تویی گلش تویی ایوونش تویی بارونش تویی لیلیش تویی مجنونش تویی فوارش تویی گلدونش تویی اصلاْ همش فقط تویی.
اینجوری نگاهم نکن نگو بعضی وقت ها خودمم باورم نمی شه که کسی این قدر دوسم داشته باشه بنویسم حق با توا ... می دونی که کارمون خیلی وقته از این حرفا گذشته از ببخشید و ... بار آخرم بود و ... خیلی فاصله گرفتیم و ... دیگه تکرار نمی شه و ... خیلی روزاس که گذشتیم.
اما اگه تو می خوای یادم بده چون تو می خوای یه وقتا عاقل تر بشم یه وقتا واسه حفظ چیزایی که ما می گیم رفتنش بهتره مردم می گن موندنش یه کارایی رو باید بگذاریم کنار اما چجوری؟
دیدی ستاره ها فقط خونه ی ماه میرن عید دیدنی تو که ماهی پس تو خونتون همیشه عیده بذار واسه همیشه بیام خونه ی شما عید دیدنی آخه من فقط تو رو دوست دارم جرمه؟
سلام به همه ی خوانندگان خوب وبلاگم اگر نظری به وبلاگم بدین ممنون می شم![]()
![]()
![]()
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگ ها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی؟! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد.
چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرف ها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم .
چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سوال کمرنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتنم دوستم نداری.
چه نامه ای ؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنت هایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا کسی باخواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه ی دور اما قشنگ نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه اینبار به خاک مهربان بسپارد. این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما از کار گذشته باشد.
کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد. همسفر
بنویسم عشق من سلام ؟ اون یتیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه ی آرزوها پشت صندوقچه ی یادگاری های دوران کودکی خیالت راحت می شه؟
اگه می شه پس عشق من سلام.
ملکه ی نازنای باغ قشنگ یاسای سفید پری آسمونای دور بالای ایوون یکی یه دونه مروارید همیشه براق گوش ماهی پای گلدون من کی رو ببینم باورت می شه؟
به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی؟
من چه کنم که نمی تونم ببینم تو خیال داری با یکی دو کلمه حرف بزنی یعنی از مجنونم بدترم؟
مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی؟ من نمیخوام سلاممو کسی به تو برسونه فدای او چشمای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی؟
گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت بهم؟
فکر کردی من اونجا نبودم؟
نه عزیزم تو اونجا بودی نه اونجا هرجا من بودم تو هم بودی چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم من که هنوز اولشم . می خوای بگی برو؟ ببین این راهش نیست تازه اگه باشه من نمی تونم منی که چشم دیدن اون آدمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم منی که ساعتای استراحت و تفریحت تا تموم بشه هزار بار تموم میشم منی که وقتی بخوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره ی تو رو با احترام می بوسم چجوری می تونم برم؟
برم عاقل شم ؟ مثل تو بشم خوبه؟
![]()
![]()
![]()
ای کاش زودتر بزرگ شیم آرزوی کوچکتر ها
ای کاش تو دانشگاه قبول شیم آرزوی پشت کنکوری ها
ای کاش . . .
دختری ازدواج کرد و به خانه ی شوهر رفت اما نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند .
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود ُ رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتوانند مادر شوهرش را بکشد.
دارو ساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ُ همه به او شک خواند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم در او اثر کند و او را بکشد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشتُ او هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او میداد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ُ اخلاق مادرشوهر هم بهتر شد. یک روز دختر نزد داارو ساز رفت و به او گفت:
دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم ُ حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیزد ُ خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند ُ دارو ساز لبخندی زد و گفت:
دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود ُُ سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است